تبليغاتX
نوای مهر

نوای مهر

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود

ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او

پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او

گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای

جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای

وندر این بازی شــکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن

من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن

مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم

این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم

گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم

در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم

ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی

من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی

عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم

صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم

کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد

گفتم عاقل می شوی اما نــشد

سوختم در حسرت یک یـا ربــت

غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت

روز و شب او را صـــدا کردی ولی

دیدم امشب با مـنی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حــــــریم خانه ام در می زنی

حــــال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت16:26توسط نوا | |

هفت بار روحم را تحقیر کردم :

اولین بار، هنگامیکه برای رسیدن به بلند مرتبگی ،خودرا فروتن نشان داد .

دومین بار، آنگاه که دربرابرفلج ها، می لنگید .

سومین بار، آن وقتی که درانتخاب بین آسان وسخت ،آسان را برگزید .

چهارمین بار، زمانیکه مرتکب گناهی شد وخودراتسلی دادکه دیگران هم گناه می کنند .

پنجمین بار،آن هنگام که به دلیل ضعف وناتوانی،از کاری سرباز زد وصبر راحمل بر قدرت توانایی اش دانست .

ششمین بار، آن وقت که چهره ای زشت راتحقیر کرد، درحالی که نمی دانست آن چهره یکی از نقاب های خود است .

هفتمین بار، آن زمان که زبان به مدح وستایش گشود وچنین پنداشت که فضیلت است ....

وپنج بار، از روحم بیزار شدم :

اولین بار ، هنگامیکه با خوردن سیبی ،پایم رااز بهشت لغزاند .

دومین بار، وقتی که برای وجود جسمم ،وجودی را انکار کرد .

سومین بار، آن زمان که برای حکومتم ،هزار هزار خون ریخت .

چهارمین بار، آن هنگام که برای محبوبیتم ،مذهبم را دفن کرد .

پنجمین بار، زمانیکه در دیوانگیم ،مردم را به زنجیر کشید .

واکنون، روحم ازمن بیزار است که چرا زمان باهم بودنمان را، بدینسان سریع از دست داده ایم ....


" جبران خلیل جبران "

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت10:40توسط نوا |

روزی از شیطان پرسیدم :

چه کسی را راحتر گمراه می کنی؟

او گفت :

کسی را که برمن پشت کرده است .

دوباره پرسیدم :

چه هنگام ؟

با خنده در پاسخم گفت :

هنگامیکه در میان مریدانش ایستاده وبرمن دشنام می دهد یا برای دوری جستن از من، آنها را هشدارداده وراهنمایی شان می کند ...


" جبران خلیل جبران "

+نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت18:35توسط نوا | |


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت18:43توسط نوا |

بعداز مدتها می خوام بنویسم ... ازتو ...

برام یه حس عجیبی ... نه سرگرمی ... نه هوس ... نه حس آشنایی ...

اما حالم خوبه ...

ای کاش نمی دونستم ... چقدر احتیاج دارم به ندونستن ...

گیر کردم تو دوراهی ... دوراهیی که میدونم تو انتخابم نیستی ...

همه چی برام مبهمه ...وای که چقد این ابهامو دوست دارم ...

چون تو ابهام با توام ... توابهام خوشحالم ...توابهام چشمم به آینده نیست...

باید چشمم به آینده باشه ، یعنی من اینجوری یاد گرفتم....

نباید چشمم بلغزه،چون لغزش مساویه با نابودی وتاریکی ...

اما من ازآینده ناامیدم،وقتی به آینده وامیدفکر میکنم،قلبم خودشو جمع میکنه وازتپش خالی میشه ،گلوم پر میشه ازاشک...

انگار یکی منتظره که چشمم بلغزه ... تا بیرحمانه منو به سایه های تاریکی بسپاره ....

چشممام دیگه خستن ...

ای کاش انتظار انقدر سرد وتلخ نبود... امیدم یخ زده،آینده منتظر من نیست ...

انگار همه چی تموم شد ... ناامیدی منو بلعید ...

خوشحال باش کسی که منتظرلغزشم بودی ...


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت20:38توسط نوا | |